/ترکان و بررسی تاریخ،زبان و هویت آنها در ایران.حسن راشدی.
نشر اندیشه ی نو /
ضمناً هر چه کتاب ترکی،از شعر و تاریخ گرفته تا ادبیات داستانی و کتاب
کودکان،خواستید از این انتشارات می توانید تهیه کنید.آدرش
هم :تهران،میدان انقلاب،کارگرشمالی،پاساژ فیروز،طبقه دو.نمایشگاه کتاب
هم نزدیکه،یه سری به این انتشارات و سایر انتشارات ترکی مثل اختر،یاز
و...بزنید.
بگذریم سخن به درازا کشید.بله اینگونه بود که نام روستای مرا هم مثل
خیلی از شهرها و روستاهای ترک و کرد فارسی کردند و نام فارس شده
روستای من پروچ شد.زین پس هرجا نام پروچ و پروچی شنیدی بدان هم
روستایی(کندداش)من است و این وبلاگ رو بهش معرفی کن اجرت با
آقام.خب داشتم می گفتم که این /کند/من در حدود بیست وچهار کیلومتری
شهرستان خلخال از استان اردبیل قرار دارد،ما بین شهرستان گیوی و
خلخال.این روستا را قبلاً با اصلی ترین محصول آن که به بیشتر روستاها و
شهرهای اطراف صادر می شده می شناختند،یعنی پیاز.ولی دیگر
سالهاست به علت خشکسالی ها و کم شدن جمعیت روستا دیگر خبری از
پیاز نیست.اماامروزه پیریک/پروچ/من با دو معدن سنگ سفیدش که شهرت
کشوری دارد وبه بیرون هم صادر می شود ،شناخته می شود.یکی از این
معدن ها حدود 30سال است که استخراج می شود،ولی دومی که
بانام/سنگ معدن تراورتون پروچ/و با نام تجاری TLPشناخته می شود،حدود
دو سال است که بهره برداری می شود .در کتاب درسی جغرافیای استان
اردبیل هم به این سنگ معدن اشاره شده و تصویر آن درج شده است ولی
متاْسفانه به اشتباه به نام روستای همسایه،یعنی لمعه دشت ،ثبت شده
است.در این سی سال نه تنها هیچ نفعی از این معادن عاید روستا نشده
بلکه نام آن را نیز از روستای پروچ دریغ کرده اند؛و این همه گناه کسی نیست
جز اهالی روستا و آن عده ی پستی از اهالی که به دلیل منافع شخصی
خود سنگ بر سر راه منافع روستا می غلتانند و هرکس که پیگیر مساله
شود را سود جو نامیده و تهمت ها به وی می بندند.قضیه تنها این نیست،چه
جفاهایی که این عده بر روستای عزیز من روا نداشتند:سالها پیش قرار بود
درمانگاه بزرگی در آنجا احداث شود که به دلیل مخالفت سه نفر در اعطای
زمین مساله منتفی شد و در مانگاه به روستای همسایه،لمعه دشت،انتقال
یافت ؛یا دکل ماهواره ای و تلفن که سالها پیش قرار بود نسیب پیریک شود
که نگذاشتند آن قوم خائن.خدا رحمت کند رحمان خان را که سگش شرف
دارد به این عده،او بود که سومین مدرسه ی شهرستان خلخال را ،بعد از
دبستان ناصری و دبیرستان پهلوی(سمیه) ،در روستای پروچ احداث کرد.می
گویند قرار بوده مدرسه بر روی قبرستان احداث شود که مردم مخالفت می
کردهاند و او برای قانع کردن مردم به عنوان اولین نفر پیش قدم شده وبا
کلنگ قبر پدر خود را کنده و هموار می کند که با این عمل او مردم رضالیت به
تخریب قبرستان می دهند.رحمان خان با افراد خود در رکاب میرزا کوچک خان
جنگلی شهید می شود ؛روحش شاد و نامش قرین رحمت باد.یاد یه شعری
از شهریار عزیز تر از جانم ،آن قبله ی اشعارم،افتادم که می گوید :
...او بیگ خان یازیقلار نه اینسانیمیشلار عبث آغلاییردیق او بیگ خان الیندن
وئرردیک قدیم دیوانا عرضه، ایندی کیمه عرضه وئرمک بو دیوان الیندن؟
نه طوفانه راست گلمیشیک بیز،مگر نوح گله قورتارا خلقی طوفان الیندن.
بلی تاریم رحمت ائیله سین او بی خانی بؤیله موسلمان یانیندا.منیم
باشیمین تاجی همن شئییرین ایکینجی بیتینده بو موسلمانلاری(؟)بوجور یاد
ائدیر:
موسلمانه باخ دین و ایمان قان آغلیر/بو دینسیز ایمانسیز موسلمان الیندن
ولی با این اوصاف از این عده که گفتم چشمپوشی کنیم روستای پیریک
آدمای گلی داره.امروزه این روستا حدود 80خانوار دارد که به دلیل کوچ به
شهرها خصوصاً تهران جمعیت آن تا این حد کاهش یافته است.به جرعت می
توانم بگویم الان سه برابر جمعیت آن در تهران ساکن هستند که قسمت
اصلی آن در پاسگاه نعمت آباد تهران و در خیابان ده متری جهادساکن اند که
بیش از 60 خانوار می باشند ودر آنجا برای خود هیآت مذهبی با نام /جوانان
بنی هاشم/تشکیل داده اند که بر سردرش نوشته شده /خلخالیهای مقیم
مرکز/.پیران قوم می گویند که پیریک در طول تاریخ خود از هم پاشیده و دو باره
متمرکز شده است،که در یکی از این دفعات که حدود بیست سال پیش اتفاق
می افتد به دلیل دعوای دو همسایه(علیزاده و پروچی)که تبدیل به دعوای
طایفه ای می شود ؛پروچی ها و اقوامشان مثل امیدی هاکه اکثراً در قسمت
بالای(یوخاری تنگه)روستاساکن بودند ،مجبور به ترک روستا و کوچ به تهران
می شوند.الان خانه های آنها تبدیل به خرابه(کالاوا)شده است.ولی چند
سال است که کوچ کرده ها به روستا برگشته وسراغ باغ و زمین خود را می
گیرند که این باعث ایجاد اختلافات با کسانی شده است که زمین های انها را
در تصرف خود دارند.آنان در پیریک اقدام به ساخت خانه های آجری کردند که
نمای روستا را تغییر می دهد.و اخیراً طی یک سال گذشته با وامهایی که
دولت به روستاییان جهت ساخت خانه داده است نمای روستای زیبای من
دارد به کلی تغییر می یابد.باورم نمی شه یعنی مدرنیته داره خاطرات من رو
ازم می گیره؟باز یاد شعر شهریار عزیزم افتادم:
تمدنون گؤروم گؤزی کور اولسون
آغزینداکی شیرین شربت،شور اولسون
بال دا یئسه،زه هر اولسون،چور اولسون
آغزیمیزین دادین قاپیپ آپاردی
اورکلری چکیب کؤکدن قوپاردی
آما نه ائتمه ک؟یعنی چی می شه کرد؟مدرنیزاسیونه دیگه هیچ کاریش هم
نمیشه کرد و نباید هم کاریش کرد.ولی درد اینجاست که تحت تاثیر تبلیغات
اهالی ما هم مثل سایرین مدرن شدن را مساوی با فارس شدن می پندارند
و پشت پا بر تاریخ چند هزار ساله ی خود می زنند.آنهایی که در تهران کار
کرده وبه روستا بر می گردند،/یومورتا/ را تخم مرغ و/ سوغان/ را پیاز می
خوانند.آنان دیگر میلی به /قاتیق/نشان نمی دهند و خواهان ماست می
شوند،بله دیگر /آیران/در دهان آنها مزه نمی کند و دوغ را ترجیح می دهند،با
بچه های خود به زبان فارسی سخن می گویند غافل از آنکه چنین کاری
هوش کودک را پایین می آورد و روانشناسان گفته اند که کودک باید تا حدود 5
یا6سالگی به زبان مادری خود سخن گوید وبهترین سن برای یاد گیری زبان
دوم همین سنین است.توضیح اینکه چون تربیت کودک از همان نطفگی ودر
شکم مادر شروع می شود و کودک با محیطی که مادردر آن زندگی کرده و با
غذاهایی که می خورد و بویژه با زبانی که به ان تکلم می کند انس می
گیرد،و اگر بعد از تولد با زبان بیگانه ای با کودک صحبت شود او چون آشنایی
قبلی در شکم مادر با آن کلمات نداشته دچار مشکل شده و حتی امکان
گرفتگی خفیف زبان در کودک وجود دارد!!
بگذریم،داشتم از پیریک برای تو می نوشتم.روستای من پیریک،یا به قول
رضاشاه پروچ،شاهد حضور نظامیان روسی در خود بوده است.آنان در کنار
روستا و در وزن دره سی یا به قولی دیگر در قوزئی چیمن اتراق می کنند و با
اهالی روستا کاری نداشته اند و حتی از روستا تخم مرغ،روغن،دوغ و سایر
مواد غذایی خریداری می کرده اند.پیر زنی که این را تعریف می کرد می
گفت :یک پیر مرد از روستایمان که با روسها رفت و آمد زیاد می کرده زبان آنها
را یاد گرفته و دیلمانج روسه می شود.او از زبان شخص دیگری که
سالهاست فوت نموده می گوید:/در آن مدت سربازی که جهت خرید به روستا
می آمده،روز آخری که قرار بوده روسها حرکت کنند،جهت خرید آمده
بود،سینه هایش رابه ما نشان داده وگفت:شما اصلاً تو این مدت نفهمیدید که
من یه دختر هستم؟/.بنا به حرفی که آن سرباز دختر به این ها
میزند،سربازان موقع خواب پشت به هم می خوابیده اند وکسی اگر تخطی
می کرده روزگارش سیاه بوده ویا حتی کشته می شد.
بله من این تواریخ را از پیران قوم پرسیده ام،ولی آنان زمان دقیق و
علت این رویدادها را نمی دانستند.در دوران دانشگاه که دوباره به مساله
علاقه مند شده وتحقیق کردم،فهمیدم همه ی این قضایا در جریان اشغال
ایران از طرف روس و انگلیس در شهریور 1320 اتفاق افتاده است.
اتفاق دیگری که در مورد روستای پیریک شنیدنی است،وجود
گروه/فداییان/طرفدار روسیه ،یا بهتر بگویم طرفدار سید جعفر پیشه وری در
آنجا است.با توجه به گفته ها من فکر می کنم این اتفاق نیز بعد از شهریور
1320و به طور دقیق تر در سال 1324 رخ دادهفدر سالی که سید جعفر پیشه
وری آذربایجان را نزدیک یا بیش از یک سال به استقلال رساند.این گروه
فداییان که تفنگ هایی با آرم روسیه داشتند مقرری هم دریافت می کرده
اند،هر صبح برنامه ی صبحگاهی داشته اند وسرود آذربایجان را سرمی داده
اند.سرکرده ی آنها دایی فردی به نام عمران بوده است.پدر بزرگ من یعنی
صفت الله نصیری پروچ هم عضو ان بوده.آنان به روستاهای طرفدار شاه یورش
برده و زمین ها و اموال خان واشرافهای آنها را غارت می کرده اند.تااینکه طبق
عادت تاریخ ورق برگشته و با شکست ملیون آذربایجان توسط احمد قوام و
خروج نیروهای روسی از آذربایجان پشت طرفداران شاه بر زین مشود و زین
بر پشت فداییان روستای پروچ.این بار آنان به همراه نیروهای احمدقوام وارد
روستای ما شده ودر میدان روستا چوبه ی دار به پا می کنند،فداییان از
جمله پدر بزرگ من متواری می شوند؛ظاهراً نظامیان شاه موفق نمی شوند
در روستای ما کسی را،بجز یک نفر به نام بولود،اعدام کنند پس دست درازی
به زنان فرزندان فداییان می کنند.به خانه ی پدر بزرگ من وارد می شوند
جهت بردن مادر بزرگ من ، می گویند او حدود سه روز در تنور قایم شده بوده
ولی روزی که می خواهند ببرندش،او که زیبا بوده خاکستر تنور را با آب بینی
خود مخلوط کرده و بر صورت می مالد؛حال فرمانده با دیدن او به هم خورده وبا
لگدی بر کمر مادر بزرگمکوفته و می گوید این است زن فدایی مرده شورش را
ببرند.این قضیه و وساطت یکی از هم روستایی ها که در ارتش شاه سرباز
بوده باعث می شود مادر بزرگم جان سالم به در ببرد.آن سرباز که پاشا
یوسفی بوده وچند سالی است فوت کرده ،مادر بزرگم را به فرمانده خواهر
خود معرفی کرده بود.از آن روز به بعد مادر بزرگم اورا برادر و اونیز مادر بزرگم را
خواهر خطاب می کرده.یادم می آید در دورانی که مریض بود پدر و مادرم مرتب
به او سر می زدند ومن نیز یک بار با آنها رفتم.این ماجرا را آن موقع از زبان خود
پاشا یوسفی شنیدم.روحش شاد.
بله این تاریخ پیریک بود و بسیاری ماجراها که من نشنیده ام.