آدرس جديد وبسايت روستاي پيريك

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General

روستاي پيريك را از اين آدرس ببينيد:

 

 

 

 

http://pirik.webs.com/

 

شما مي توانيد عكس ها و فيلم هاي محرم 1388

 

روستاي پيريك رادر آدرس فوق مشاهده فرماييد

 

 

http://pirik.webs.com/

 

 

 

راستي لطف مي كنيد اگر در مورد كيفيت و

 

چگونگي سايت جديد ما را ازنظرات گرانسنگ

 

خود بهره مند نماييد.همچنين شما مي توانيد

 

در سايت جديد عضو شويد و در danishiq آن

 

 به بحث و تبادل نظر بپردازيد.

 

 

همچنين امكان ارسال عكس ها و ويدئوهاي

 

 

 

شما در اين سايت وجود دارد.

 

 

 

چشم به راهتان هستم در

 

 

 

 

 

روستای پیریک در یک نگاه

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General

 

 " پیریک " در بخش مرکزی شهرستان خلخال و در دهستان خانندبیل غربی این بخش واقع است .این روستا  در حدفاصل بین شهرستانهای "کیوی"و" خلخال" قرار دارد و حدود 24 کیلومتر با شهر خلخال ( هیرو ) فاصله  دارد .در مسير خلخال به پيريك  روستاهاي "گولو قه يفه سي"-ميزين-ترك-ارسين-گرماخانا-گيزاز-نئيخر-كهران و شيغجان قرار دارند .

 

وجه تسمیه:

 

نام اصلی روستا"پیریک"است که بر اساس پروژه فارسی سازی اقوام مختلف کشور و به تبع نام مناطق غیر فارسی از زمان رضاشاه ، نام این روستا نیز به "پروچ" تغییر یافته . "پیریک"در اصل"پری کندی"بوده است که در  گذر زمان این گونه تلفظ شده است؛ واژه ی "پری کندی"از دو قسمت تشکیل شده است:"پری"که همان معنی حور و  پری را می رساند و "کند"که در ترکی آذربایجانی به معنی "روستا" است پس "پیریک"یعنی روستای پری ها .

 

موقعیت جغرافیایی:

 

روستای پیریک از سمت شمال به روستای لمعه دشت ،از جنوب به کهران و گیزاز و شیغجان، از مشرق به یئللیجه،از مغرب به سهراوا و موهلاوا منتهی می شود.

 

جمعیت:

 

طبق  سرشماری سال 1385 تعداد 74 خانوار در این روستا ساکن هستند و جمعیت روستا 285 نفر است که از این تعداد  154 نفر مرد و 131 نفر زن هستند. جمعیت پیریک به دلیل کوچ به شهرهای بزرگ خصوصاً تهران تا حد زیادی کاهش یافته است و به جرأت می توان گفت الان  سه برابر جمعیت آن در تهران ساکن هستند که قسمت اصلی آن در پاسگاه نعمت آباد تهران ساکن اند که بیش از 60 خانوار می باشند ودر آنجا برای خود هیآت مذهبی با نام /جوانان بنی هاشم/تشکیل داده اند که بر سردرش نوشته شده /خلخالیهای مقیم مرکز/.هر چند دوباره عده ی کمی از کوچ کرده ها بازگشته و شروع به خانه سازی در روستا کرده اند و این روند ادامه دارد. اهالی روستای پیریک مسلمان و شیعه بوده و همگی به زبان ترکی  آذربایجانی تکلم می کنند .

 

 شغل و منبع درآمد

 

شغل  مردم روستا عمدتا کشاورزی , باغداری و دامداری است و مردم از طریق فروش محصولات  کشاورزی و دامی خود روزگار می گذرانند؛ولی این بیشتر در مورد میانسالان و پیران صدق می کند.آنانی که به تازگی زندگی تشکیل داده اند و اکثریت جوانان روستا برای کار به شهرهای دیگر می روند.از این میان عده ی شناخته شده ای پارچه فروش هستند که اغلب در جنوب کشورسفر می کنند و اکثریت بقیه کارهای ساختمانی انجام .که این موج مهاجرت برای کار به خاطر خشکسالی ها و بدی محصول سالهای اخیر بیشتر نیز شده است.

 

محصولات کشاورزی:

 

روستای پیریک را  قبلاً با اصلی ترین محصول آن که به بیشتر روستاها و شهرهای اطراف صادر می شده می شناختند ، یعنی پیاز . ولی  دیگر سالهاست به علت خشکسالی ها و کم شدن جمعیت روستا دیگر خبری از پیاز نیست و اگر باشد برای مصرف داخلی است.دیگر محصولات عبارتند از جو ، عدس ، نخود ، گاودانه، بزرک و ... که امروزه به خاطر کمبود آب اکثریتشان جای خود را به گندم داده اند. دو سیلوی گندم بزرگ چند هزار تنی هم در این روستا احداث شده که روستاهای اطراف نیز گندم خود را برای فروش به ایینجا آورده و از طریق شرکت تعاونی روستای پیریک می فروشند

 

معادن:

 

امروزه پیریک با دو معدن سنگ سفیدش که شهرت کشوری دارد وبه بیرون هم صادر می شود ،شناخته می شود.سنگ این معادن از سنگ های تزئینی بوده و بیشتر برای نمای ساختمان ها استفاده می شود.یکی از این معدن ها حدود 30سال است که استخراج می شود،ولی دومی که بانام/سنگ معدن تراورتون پروچ/ و با نام تجاری TLPشناخته می  شود،حدود دو سال است که بهره برداری می شود .در کتاب درسی جغرافیای استان اردبیل هم به این سنگ معدن  اشاره شده و تصویر آن درج شده است ولی به اشتباه به نام روستای همسایه،یعنی لمعه دشت ،ثبت شده است.در این سی سال نه تنها هیچ نفعی از این معادن عاید روستا نشده بلکه باعث تخریب  منابع طبیعی وجاده های ارتباطی ما نیز شده اند.

 

آب و هوا:

 

دهستان خانندبیل غربی را "دارآوا" نیز گویند چون نسبت به دیگر بخش های خلخال آب و هوای گرم و خشک تری دارد.و پیریک نیز که در این منطقه واقع شده بالطبع چنین آب و هوایی دارد.هرچند در سمت مغرب هوا گرمتر و در مشرق که مرتفع تر است هوا سردتر است.

 

مناطق و زمین ها:

 

پیریک در مقایسه با روستاهای همسایه از زمین های بسیار وسیعتری برخوردار است؛که بنا بر اقوال پیران با همسایگان (مثلاً کهران)نزاع و جنگی بر سر زمین داشته است و بیشتر این زمین ها را از این طریق به دست آورده است .

این روستادر سمت شمال شرقی خود و در پای کوه " موخت اکن دیبی" دارای چشمه های " قوشا بولاق" و " ایستی بولاق " است که آب  مزارع و باغات روستا را تأمین می کنند.امروزه اولی تقریباً خشک شده و دومی را بوسیله چاه زنی  و لوله کشی احیا کرده اند. چشمه های ی دیگری در " کهریز" و "وه زن ده ره سی " ، در امتداد و پایین تر از دوتای اولی،قرار دارد که آب آشامیدنی روستا را  تآمین می کنند. این دو نیز در جوارکوه " باداملیق" قرار دارند.در نزدیکی این چشمه ها و در سمت شمال، "ماللا گؤلی " قرار دارد که آن نیز آب باغی به همین نام و "زیگیل ده ره " را تأمین می کند. " زیگیل ده ره " دره ای است شامل چند باغ که از سمت مشرق به مغرب امتداد داشته و از انتهای آن " باغات  " شربتی " شروع می شود و  " کند ده ره سی " و " قوزئی چیمن " ختم می شود.یکی از معادن سنگ در بالای این باغات و در سمت شمال و مرز لمعه دشت قرار دارد.

" قوزئی چیمن " چمنی است بزرگ و ناهموار که در دامنه ی " کت ده ره سی " واقع شده که هر تکه ای از آن متعلق به فردی است. در سمت مشرق و بالای این چمن " سولولار "  یعنی زمین های آبی و باغات روستا واقع شده است؛ و در سمت مغرب و پایین آن ، مزارع " نئمه جاه " و  پایین تر از آن " قوچ اوغلو" در نزدیکی" سهراوا" قرار دارد. در قوچ اوغلو تا سالهای اخیر بساتین و جالیزهای بزرگی ایجاد می شد که محصولات زیادی از قبیل هندوانه ، خربزه ، گوجه فرنگی  و  خیار به عمل می آمد که به خاطر کم آبی دیگر خبری نیست.

در بالا و سمت شمال " نئمه جاه "،و در جوار معدن سنگ  " وئران ده ره " قرار دارد که باغی است ناهموار و پر از سخره های بلند.

در امتداد و به سمت غرب " کت ده ره سی " ، دره  های" داش بولاق" و " قویون گؤزو" واقع شده اند که در بالا و سمت جنوبشان  کو هها و مزارع " شیره چی "  و " سکییز هامپا" و " ناخیر یولاغی " قرار دارد.این دره ها در مسیرشان به غرب به " ساخسی ده ره " ، " عزوللا یئری" " هئیدرآلی ده ره سی"و " قوچ اوغلو" منتهی می شوند.

ولی شاخه ای که از همانجا و با " نووان " به سمت بالا و شرق شروع می شود، که آن نیز دو شاخه می شود:شاخه ای به سمت شرق و دره ی  " داش ده ره " و به سمت روستای " یئللیجه " میرود که کوه معروف " قیز قالاسی" با  افسانه های پر از گنج و طلایش، و غار "بابا دامی" که شبیه یک خانه ی بزرگ و تودر توست، و معدن سنگ تراورتون جدید، در انتهای این دره قرار گرفته اند.شاخه ای دیگر به سمت جنوب  شرقی و روستای " شیغجان رفته که شامل  " دئم بولاغی " و فاضیل بولاغی " است.

مزارع صاف و هموار " دؤیرندئش" و " قارقا دولانماز" در میان این دو شاخه قرار گرفته است.در سمت جنوب به طرف روستای " کهران" ، " ائل یولی"، " کالاوان دئمی" ، " آرمود آغاجی" ، " کهران داغی " " و به سمت روستای " گزاز " و جنوب شرقی ، " دروازا آغزی " و  " قیزیل دئم " قرار گرفته اند.

در سمت شمال داش ده ره و به سمت روستا، " خیردا ده ره " ، " قوملوق" ، " چؤللوگن" ، " سولولار" و باغات قرار دارند.

 

مدرسه ی روستا:

 

بانی اولین مدرسه به صورت نوین را " رحمان خان " از اهالی روستا می دانند که در جنگ های میرزا کوچک خان نیز حضور داشته است.تاریخ دقیق احداث را دقیقاً به خاطر ندارم ، ولی به نقل از اهالی روستا همزمان و کمی بعد از اولین مدارس شهر خلخال ایجاد شده است .مدرسه ی مذکور بر روی قبرستان قبلی روستا ، در کنار اؤلولر بولاغی" و با اصرار  رحمان خان احداث می شود؛ چون مردم حاضر به کندن قبر مردگان خود نبوده اند ، ظاهراً او اولین کسی است که با کلنگ قبر پدر خود را هموار می کند تا مردم راضی به این کار می شوند.مدرسه با سنگ های مالن معدن ساخته شده بود که بعد از تخریب آن مدرسه ی نوینی در سمت جنوب و ورودی روستا به نام " نبوت" در سال 1336 احداث می کنند.

 این مدرسه ی جدید تا سطح متوسطه بود و تمام روستاهای اطراف برای تحصیل به اینجا آمده و منزل می گرفتند که به روستا رونق خاصی بخشیده بود.ولی با کاهش جمعیت تا سطح ابتدایی تنزل نمود.

 

مسجد روستا:

 

مسجد صاحب الزمان (عج) که در مرکز و جوار هیأت حضرت ابو الفضل(سققه)قرار دارد که دارای سی جزوه قرآن طلانویس و دو طشت بزرگ و کوچک نقره بود و مجسمه ی کوچک شیر و شمشیر که بر بالای سردر آویزان بود.مسجد کوچکی با دیوارهای تا نیمه سبز که بین زنان و مردان پرده ی سبزی آویزان بود.

مسجد در سال(؟) دچار آتش سوزی شد و اموال مذکور دچار سرنوشت نامعلومی شدند. اولین محرم در سیلوی گندم برگزار شد و سالها طول کشید تا مردم با کمک های اهالی و مسئولین دوباره احداث شود که هنوز نیز به طور کامل تکمیل نشده است.

 

 

مختصری در تاریخ  روستا:

 

  به نقل از پیران روستا " آتلی لار" نیز مدتی در روستا بوده و به آزار و اذیت مردم می پپرداخته اند و هرشب عده ای از خانواده ها مجبور بودند وسایل سورو سات آنها را تأمین کنند.به گفته ی عده ای اینان از اقوام کرد و علی اللهی بوده اند که مردم به آنها " عمی لر " می گفتند.به نظر اینجانب ، این اتفاقات در زمان مشروطه و ضعف حکومت مرکزی و اوج غارتگری خوانین و اکراد بوقوع پیوسته؛هرچند احتیاج به مطالعه زیادی دارد.

همچنین گروه "فداییان" نیز در روستا به سرکردگی " عمران " تشکیل شده بوده که دارای تفنگ های روسی و مواجب بوده اند  و هر صبح مراسم و مارش نظامی اجرا کرده و سرود آذربایجان سر می داده اند. از اعضای این گروه " صفت الله نصیری " ، " سلیم غریبی" ، " نبی  و سمیع هاشمی " را می توان نام برد که به روستاهای اطراف طرفدار خانی، خصوصاً " گزاز" حمله می برده اند.بعد از مدتی که دور دست گزاز می افتد آنان پیریک را مورد تاخت و تاز قرار می دهند و خانواده های فداییان را مور آزار و اذیت قرار می دهند.

  پیریک، شاهد حضور نظامیان روسی در خود نیز بوده است.آنان در کنار روستا و در /وزن دره سی/یا به قولی دیگر در /قوزئی چیمن/اتراق می کنند و با اهالی روستا کاری نداشته اند و حتی از روستا تخم مرغ،روغن،دوغ و سایر مواد غذایی خریداری می کرده اند. همه ی این قضایا در جریان اشغال ایران از طرف روس  و انگلیس در شهریور 1320 اتفاق افتاده است .

 

 

 

 

آداب عزاداري محرم در پيريك

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General

سنه توصیف ائدیم یوزدن بیرین من

پیریک دیر جننتیم دوشموش او گؤیدن

اگر سن گؤرمک ایستیرسن تاری نی

پیریکده اول محررم اون گونی سن(پیریکلی)

در روستای پیریک سه هیأت عزاداری وجود دارند که اهالی روستا آن سه را"ده سگاه" می نامند؛این سه هیأت(ده سگاه)به ترتیب هیأت امام حسین(فرراش:ایمام حوسئن ده سگاهی)، هیأت حضرت ابوالفضل(سه ققه:ابلفض ده سگاهی)  و هیأت علی اکبر و قاسم(مه شلدار:جناب قاسیم ده سگاهی) هستند. مردم فرزندان ذكورخود رابه هنگام تولد بنا بر نيت خود  در  يكي از اين هيأت ها نام نويسي مي كنند(ياخاسين آچيرلار)  و هركس فقط به ده سگاه خود ميرود.اعضا سهم و نذری خود(پول و روغن حیوانی و برنج) به هیأت خود می دهند که نوعی حق عضویت به حساب می آید.و هرشب چندتن از اعضاي هر ده سگاه پلو آن شب را در خانه هايشان پخت مي كنند که چند نفر ثابت نیز مسئول آوردن دیگ ها بر پشت خود از خانه ها هستند؛این افراد وقتی که دیگ را می آورند اگر کسی سر راهشان قرار گیرد "یا اللاهی"ی می گویند و می ایستند تا آن فرد چنگی از برنج بردارد.ولي خورشت را خود ده سگاه،از محل نذورات، مي پزد. اين سه در درون خود داراي ترتيبات خاصي بوده و هر كس  مسئول وظيفه اي است كه بعد از او به نسلش منتقل مي شود.  مثلاً يكي مسئول چاي ديگري خورشت و برنج ديگري مسئول آوردن دیگ و كفشدارو.... 

اين سه در ده روز عزاداری محرم هرکدام وظیفه ای خاص به عهده دارند.

   ایمام حوسئن دسگاهی یا "فرراش" صدر(به خاطر اولویت امام حسین)  این سه به حساب می آید و وظیفه نظارت بر کار و امور دو هیأت دیگر  را بر عهده دارد و اگر اعضا و مسئولین دو هیأت دیگر یا اعضای خودش به وظایف خود به نحو احسن عمل نکنند آنان را جریمه(معمولاًجریمه مالی که منبع درآمدی می شود برای فرراش)می کند.  فرراش در دسته های عزاذاری فقط وظیفه سینه زنی را  بر عهده دارد که جلوی  دسته ي زنجير زنان حرکت می کند. از مسئولين اينجا ميرزا حيات الله عين الله زاده است كه منزل ايشان نيز مكان هيأت است.علي اصغر علي زاده  و زيارتعلي بخشي پور و ايرج بكتاش از مسئولين ديگرند 

 ابلفض ده سگاهی یا "سققه"که ثروتمندترین هیأت هم هست  وظیفه ی چای و آب و شربت دادن به عزاداران و در دسته های  عزاداری هم زنجیر زنی را بر عهده دارد که  در وسط سایر دسته ها حرکت می کند.  من خود كه عضو اين هيأت هستم فقط ترتيبات مسئوليتي اينجا را  تا حدي آشنا هستم كه ذكر مي كنم: پدر بزرگ من(صفت الله نصيري )دفتردار و حسابدار بود  و بعد از او پدرم پرويزنصيري و بعد از او كه قراربودمن(پيريكلي آرتان) شوم كه به دليل كوچ ما از روستا پسر خاله ي پدرم(ياور ابراهيمي )  شد.اكبر علي زاده و بعد پسرش قوچعلي و نوه هايش  رحيم و مهدي مسئول گوشت و خورشتكلام نصيري و هنوز پسرش ذكريا مسئول روغن و خورشتاسد خردمند مسئول چاي.حق وئردي حاتم زاده و اكنون پسرانش  آللاه وئرن و حسن مسئول سفره. شعبان رضايي كفشدار و حالا نوه اش يعقوب و... 

   جناب قاسیم ده سگاهی یا"مشلدار" که در ردیف سوم قرارد دارد  همانطور که از نامش پیداست مشعلدارميدان است و وظيفه ي آتش(  هيزم شكستن براي پوچ مسجد و روشن كردن آن  و قليان دادن به پيران مجلس) را بر عهده دارد. اين ده سگاه در دسته ي عزاداري زودتر از دو دسته ي  ديگرحركت مي كند وشاخسئي مي زند ايمان همت پور و كيومرث عين الله زاده و شكرالله اسدنژاد  و جمال دادگر و الياس نصيري از مسئولين هيأت هستند

 علم و طشت از آن "سققه"بوده و از اين طريق پول و گوشت نذري و قرباني بيشتري عايد اين هيأت مي شود كه حتي  گوشت هاي قرباني اش را با دو هيأت ديگر تقسيم مي كند.  

"جناب قاسيم اوتاغي"يا حجله عروسي حضرت قاسم و سكينه  متعلق به "مشلدار" است كه او نيز نذورات كمي از اين طريق عايدش مي شود؛ البت در سالهاي اخير بنا بر نذر يك خانم(نيمتاج هاشمي)  و با الگوبرداري از ديگر جاها گهواره(بئشيك)اي نيز   براي اين ده سگاه ساخته شده كه عوايد آن را بالا برده است.  

فرراش(فرراج) تنها هيأتي است كه بر خلاف صدر نشيني اش  هيچگونه عوايدي از اين طريق ندارد.از روستاها و حتي شهرهاي اطراف هستند كساني كه براي حاجت گرفتن به اين ده سگاه ها مي آيند و اگر موفق نشدند نذري خود را ارسال مي كنند و در عوض به آنها برنج خام(قورو دويو)مي دهندتا قاطي برنج مصرفي خود بنمايند

روال كار 

چندروز مانده به اول محرم(به نظر سه روز) بنابر رسم درخت چناري  را از باغ فردي كه نذر كرده  بريده و با همان شكل و دست نخورده  به جلوي مسجد آورده و بعد از اينكه بچه ها و سايرين پارچه هاي سياه و آينه   هاي نذري خودر را بر شاخه هاي آن بستند درخت را در همانجا بر زمين  مي نشاند تا سال بعد كه خشك شده و در پوچ مسجد مي سوزانند. اين درخت را "قارقارا" مي نامند كه به نظر من اين وجه تسميه به خاطر پارچه هاي سياهي است كه از آن مي آويزند .

در روز سوم محرم مراسم طشت گذاري اجرا مي شود  به اين ترتيب كه مسئولين "سققه"قبلاً لباس هاي سياه بلندو چاك خورده از پشت و زنجيرها را به خانه ي كدخداي سابق ده (عبادالله عبادي=پسر عموي رحمانخان)ميبرند و مردم نيز بعد از صرف چاي در خانه ي آنها در همانجا لباس ها را پوشيده و زنجيرها را تحويل گرفته آماده عزاداري مي شوند.علم و طشت را نيز يكي از پسران كدخداي سابق  و امروزه نوه هايش(معمولاً همدم عبادي)برميدارند.  دسته عزاداري از خانه آنها به سوي باغ علي اصغر علي زاده (چای باشی)كه به اعتقاد مردم در آنجا قبر يك پير قراردارد حركت مي كند  و بعد از دعا و فاتحه خواني در آنجا از مسير يوخاري تنگه  روانه مزار شهدا مي شود و از آنجا نيز به مسجد بر مي گردند.  همه اين پروسه از ساعت 9 تا 12همان روز طول مي كشد.بقيه روزها(10روز)را عصرها جوانان شاخسئي مي زنند تا زماني كه گله گوسفندان(سورو) وارد ده شود.شب ها نيز اغلب سينه زني مي كنند و فقط دو شب زنجير مي زنند تا اينكه يك بار هم در روز تاسوعا دسته عزاداري از مسجد تا گلزار شهدا رفته و بر مي گردد.

  در شب تاسوعا كه شام غريبان هست اعضاي هيأت هاي سه گانه طبق نيت و نذر خود ميهمان هيأت ديگر مي شوند و از ديد مردم اين شب براي گرفتن حاجت شب مهم و مغتنمي است.زنان نيز كه عضو هيأت ها نيستند و براي آنان در منزلشان پاي مي برند؛در اين شب ظرف به دست بر در اين ده سگاهها آمده و طبق نيت قلبي خود و وسع خود نذري اي داده و پلو مي گيرند.شب غريبي است آن شب.

 بعد از صرف شام در هيأت هاي سه گانه اعضا براي عزاداري وارد مسجد مي شوند(البت اين روال همه روزه است)؛اهل زنجير در مسجد مي مانند و اهل شاخسئي و سينه زني شبانه با علم كوچكتر و معمولاْ به سردستگی عیوض علیزاده به باغ علي اصغرعليزاده و از مسير "دالي باغ"به دو قبرستان قدیمی ده در کنار اؤلولر بولاغی  و نووان یولو رفته و بعد از فاتحه خوانی به قبرستان جدید می روند و بعد از فاتحه و نوحه خوانی بر سر مزار شهدا و غریب سئیید و سلام دادن به "پير"روستاي گيزاز‌(كه قبلاً دسته به آنجا مي بردند)به مسجد بر مي گردند. به هنگام ورود پرشور و شوق آنان ؛كه نواي

"اي غوسلي قان حوسئن واي

یالقوز اؤلن   حوسئن  وای" 

را سر مي دهند زنجير زنان كه به آرامي عزاداري مي كنند  حلقه را بزرگتر كرده و ميدان براي آنان باز مي كنند و خود نيز پرشورتر از قبل زنجير سه ضرب مي زنند و حتي عده اي زنجير به كناري گذاشته و همنوا با سينه زنان وارد گود مي شوند.سردسته و نوحه خوانان زنجیر کنار رفته و سردسته سینه زنان نوحه می خوانند.شورو حال ديگري دارد اين شب.

   و بالخره روز موعود فرا مي رسد: عاشورا

در اين روز مردم از صبح زود و با صداي شيپور جلوي مسجد جمع مي شوند و هركس آماده ي ايفاي نقش خود مي شود:سينه و زنجير و شاخسئي.دقايقي قبل از شروع رسمي و منظم شدن صفوف عزاداران؛عده اي به شاخسئي زني مي پردازند و همان ها نيز از پي دسته هاي ديگر مي روند.مردم شربت(و جديداً شير داغ)بين عزاداران پخش مي كنند.زناني كه نذر و نيتي دارند روسري بر سر راه علم حضرت عباس و عزادارانش پهن مي كنند و عده اي گوسفند جلوي علم قرباني مي كنند.اینبار از جلوی مسجد به سمت بالا و از جلوی خانه "غلام علیزاده " و"علی اصغر علیزاده" و "مهدی همت پور" به چای باشی  و قبر پیر رفته  و بعد از فاتحه و زیارت نامه اهل قبور خواندن (احتمالاً آنجا نیز قبرستان بوده) از همان مسیر برگشته به قبرستان جدید می روند که در آنجا دو خانواده ي شهيد(بؤيوك آقا نصيري و قوربان هاشيمي)با موز و خرما از عزاداران پذيرايي به عمل مي آورند.در مسير برگشت به قبر غريب سئييد  يك رديف از عزاداران آن را در ميان مي گيرند و فاتحه اي مي خوانند و رد مي شوند تا اينكه حدود ساعت11:30 به جلوي مسجد مي رسند.در اين موقع دسته شاخسئي كه دقايقي قبل تر از زنجير و سينه زنان رسيده اند با شور و حال ديگري حلقه زده و عزاداري مي كنند.زنجير زنان با مشاهده اين حال حلق هاي چندگانه تشكيل داده و باگرمي و شور زنجير بر سر و سينه كوبان دور مي زنند.سردسته ي شاخسئي زنان ندا سر مي دهد:

 :"نئجه قان آغلاماسين داش بوگون /كسيليب يئتميش ايكي باش بوگون".

مردم همپاي زمين و زمان خون مي گريند.در اوج اين شور و حال علي اصغر علي زاده و بعضاً برادرش مرشد علیزاده  ندا مي دهد:

"آياغ يالين باش آچيق زئينب  گئدير شامه واوئيلا ماتم حوسئن"

.با اين ندا ،دسته نیز با صدای بلند " یاحسین " گفته و آرام وارد مسجد مي شود.اينجا ديگر ميدان زنجيرزنان است بيشتر.صفوف زنجيرزنان در داخل مسجد منظم شده و زنجير مي زنند.پيران مجلس نيز كه خسته ي راهند در سينه كش ديوار تماشاچيان ميدانند.

در اين ميان نوحه خوانان(زيارت علي بخشي پور كه قديمي ترين آنان است و رحيم عليزاده و سلامت بكتاش و حمید هاشمی و...)و تني چند كه هميشه ثابت هستند(فيروز ايمانی و شكرالله اسدنژاد و ياور ابراهيمي و رستم عین الله زاده و...)اول تمثال تابوت علي اكبر را وارد مسجد مي كنند كه فردي جوان بنا بر نيت خود در درون آن مي خوابد و حالت جان كندن شهيد را به نمايش مي گذارد؛كه صورت فرد را نمي توان ديد.در اين هنگام آخوند روستا(سرباز ملاي دوساله)در مورد حالات شهادت حضرت علي اكبر شروع به روضه خواني مي كند تا اينكه بعد از دو دور زدن از مسجد بیرون مي شوند.در اين هنگام دسته زنجير و سينه زنان نشسته اند.

.در مرحله دوم حجله جناب قاسم وارد مي شود كه چند دختر جوان بنابر نيتشان(ازدواج)بر آن مي نشينند؛آخوند نيز در اين هنگام از حالات قاسم و شهادتش مي گويدتا اينكه حجله بيرون مي رود.

در مرحله ي سوم چيزي كه زنجيرزنان انتظارش را مي كشند-يعني علم حضرت عباس-وارد مسجد مي شود كه با ورود آن زنجيرچي ها به پا خواسته و شروع به زنجير زني مي كنند.آخوند از حالات حضرت ابولفضل مي گويد.در اين مورد سالهاست كه نوحه ي خاصي خوانده مي شود و اين متن نزد زيارتعلي بخشي پور-نوحه خواني كه صدايش كودك درونم را بيدار ميكند-است.بعد از چند دور او مي گويد:

"ده يدي بير عمود باشيندان / ييخدي علمداري،ییخدی بو سرداری

ايمداده قارداش گه ل /  فرياده قارداش گه ل"

 با اين بند آخر نوحه همدم عبادي علم را به زمين مي اندازد و همه ي زنجير و سينه زنان گرداگرد آن نشسته و گريه مي كنند.در اين اثنا همدم علم را سياه پوش مي كند كه تا سال بعد(يا چهلم امام) چنين مي ماند.بعد از شور و حال و سينه زني اي كه گرد علم سياه پوش انجام می گیرد، زيارتعلي دعا مي خواند و عزاداران زنجيرهاي خود را تحويل مي دهند و اذان و نماز.چندسالي است كه به عزاداران ناهار مي دهند و در چهلم امام هم شام؛ولی قبلاً فقط تا شب نهم شام می دادند

بعدازظهر عاشورا سكوت مرگباري روستا را فرا مي گيرد و همه در انتظار محرمی دیگر سر در گریبان اندیشه فرو می برند.

از دؤيرندئش تا زييل ده ره:سيري در پيريك

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General

زماني كه در تهران خراب شده بريدم از دنيا و مافيها از قبيل درس و مشق و كلاس و استاد و خودم و خدام؛به فكر چاره افتادم كه چه كنم؟ و اينگونه بود كه عازم دياري شدم كه ياردر آن سكني گزيده :

 

 "همي نبض وجودم بسته بر آن /يكي دلبر در آنجايم نشان است".

 

 

 آري درست فهميدي عزيز عازم پيريك آن روستاي پري ها شدم.دل توي دلم نبود تا اينكه  رسيدم.بعد از ظهر همان سوگونو توأمان با آداخلي عازم "دؤيرندئش" شديم.چه زيبا شده بود با آن گلهاي آبي روشنش كه زمي زمي آنجا را پر كرده بود و عطر آن گلها كه خود  حكايت ديگر داشت.پيريكلي حس كرد كه خدايي را كه در تهران گم كرده بود اكنون يافته است.آري يافته بود ولي نصف و نيمه؛هنوز روز ديگري در پيش بود و جلوه ي ديگري از او(تاري)!در آن بعد از ظهر سوگونو آداخلي "ايپليكچه"مي كند و پيريكلي عكس مي گرفت.وچه زيبا بود طبيعت.عكساش رو ميزنم ولي يه چيزي بگم و اون اينكه شما اين طبيعت زيبا را از دريچه ي يكNECدرب و داغان مي بينيد؛ به عبارت ديگر طبيعت همچنان زيباست  اگر چه "يان تئل"م داغون.با مشاهده ي آن ابر سياه بزرگي- كه قرار بود نعمت ببارد بر سر كافران نعمتي چون ما- عازم شديم به سوي خانه.

 از "داش ده ره" به "خيردا ده ره" و "قوملوق" و"گديك  اوستي"عكس گيران و كنگر كنان رفتيم.دم در حيات نعمت

خفتمان كرد  تندي دويديم داخل تا  خيس نشويم؛چه مي باريد!!بازم خودش!!!

و فرداي آن روز ائرته ده ن زدم بيرون با همان ان اي سي معروف ولي بي آداخلي.

  به "بادامليق"بر شدم "كهليك اوتي "روييده بود.

 بوي كهليك اوتي مستم كرده بود كه ياد اين بيت  افتادم كه اهالي خوب مي دانندش:"بويما ده ره ن كهليك اوتي/احمدآلي نين يومورو  گؤتي".از"ده ييرمان بوينو" به "كهريز"ي كه ديگر كهريز نبود رفتم و از آنجا به "قويون  يووان"و "ايستي بولاق"."قوشابولاق"خشكيده بودمثل اميد اهالي و ابرهاي سفيد تابستان. "موخته كن ديبي"با گلهاي زردش زيبا شده بود مثل قوملوق.

از آنجا به "زييل ده ره "شدم به باغ خاطرات كودكي هام.خاطراتم مثل يك فيلم رنگي از جلوي چشام عبور مي كرد:

  پدرم درگاز مي زد و من بازي مي كردم؛از درخت سنجد كج و معوج لاي چنارهاي سرسبز سر به فلك كشيده بالا مي رفتم؛ازقايا هاي بالاي باغ صعود مي كردم چقدر سخت بود وچقدربلند بودند اگر مي افتادم دست و پايم مي شكست....   .

 از خاطرات بيرون زده وبه زمان حال آمدم  نگاهي به اكنون باغ انداختم:يك درخت سنجد  خشكيده در لابلاي تعدادي چنار خشك و نازك و چند توده سنگ كوچك در بالاي باغ!! غمگين و ناراحت به سوي "ماللا گؤلي"و از آنجا به "گونئي" رفتم.به اين فكر مي كردم كه  همه چيز را رها كرده وبه پيريك برگرشته و مشغول اكينچيليك و باغباني باشم تا دور بشم  از هياهوي سگ بازان عرصه ي سياست.آخه اينم رشته بود تو انتخاب كردي پيريكلي؟! يكي گفته:"هر كه بر دانش خود بيافزايد بر رنج خود افزوده است"راست مي گه به خدا  خصوصاً اينكه دانشت از نوع سياسي باشه همه ي غم هاي عالم مي ريزه تو شيكمت. كاش پا از پيريك بيرون ننهاده بودم و اين نامردمي ها را نمي ديدم.دلم مي خواد برگردم دلم مي خواد بر گردم...

  در سربالايي "گونئي"سنگ پشتي را ديدم كه خود را به بالا مي كشد.كمي پيشش نشستمو با او بازي كردم.با چوب كه زير گلويش را نوازش مي كردم او خوشحال تر شده و سرش  را بيشتر و بيشتر از لاك بيرون مي آورد.از قديم گفته اند:"مار رو از لونه اش بيرون مي كشه" ولي من لاك پشت را كشيدم.رهايش كردم به حال خود.بر بالاي سخره هاي گونئي  رسيدم.قسمتي از آنجا را كنده بودند.

فهميدم دنبال"گوور قبيري" يا داش باش بوده اند. خوب كه آنجا را برانداز كردم شبيه پي يك ساختمان كوچك بود كه در گذر زمان علف بر آن روييده بود. با خود گفتم كه چه ثروت هايي از ملت كه غارت نمي شود.در اين فكر بودم كه معدن سنگ روستاي پروچ(پيريك)را در مقابل خود يافتم.گريه كنان خنده ام گرفت  داشتند ثروتي چندين بار گرانبهاتر را جلوي چشمان بي غيرت اهالي مي بردند و من تازه به فكر زير خاكي ها بودم!!!:

 "ژاندارم هفت مرغ چاغ را خورد ما هنوز اندر پي يك جوجه  ايم"!!!!.

 تو خود بخوان از اين مجمل.

  در اين افكار داشتم از سخره پايين مي آمدم كه صداي سنگي شنيدم.توجه نكردم ولي دوباره  صداي سنگ آمد.به سوي صدا رفتم

سنگ نبود سنگ پشت بود آن هم دو تا . و اينگونه بود كه خدا خواست من به خود آيم.اين بود جلوه ي ديگر و اين  روز هم روز ديگري كه مي گفتم.بار اولم بود اين چنين صحنه اي مي ديدم.انگشت تععجب به دهان گرفته و شكر خدا مي گفتم.كارشان طول كشيد و من آنها را به حال خود گذاشتم  وگذشتم به باغ "آللايار".باغ او زيباتر از زيل ده ره ي ما مانده بود چون هرچه آب زييل ده ره بود را آن خورده بود اما راه تازه اي كه از كيوي و فيروز آباد به خلخال از طريق پيريك مي گذرد چهره يزييل ده ره را تغيير داده و خاطرات كودكي ام را گم كرده بود.از "نئمئدئش بولاغي"به "شربتي" شدم كه آنجا را زيبا تر از همه جا ي پيريك يافتم.پس از كمي عكس گيري و سير و غور در آنجا به"كت ده ره سي"و"قوزئي چيمن" شدم و از آنجا  به يونجاليق هايمان در "سولولار".در آنجا نيز پدرم را ديدم و پدرش و پدر پدرش و. كه همگي جان بر سر اين زمين ها گذاشته و رفته بودند.

از"نووان يولو"به "باغلار آراسي شدم و در آنجا ديدم كه خشك و بي برگ ترين باغ ها باغ ماست .از ماست كه بر ماست. 

 از "كهران يولو"به خانه ي قايناتا بر شدم.در تمام اين مدت عكس مي گرفتم با آن ان اي سي  معروفم.

 زود رسيده بودم ساعت 12نشده بود.شارژ NECمن تمام شده بود ولي روحم شارژ  شارژ بود.

 آيا بعد از عزيمت به تهران شارژم دوباره ته خواهد كشيد؟كشيد!!!

 

 اردبهشت1387پيريك

پیریگین شهیدلرینین آغیرلاما مراسیمی

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General

اونون کاجی نا باخ!

گوز آیینین٢٢ اینجی گونون ده(اودگونو)پیریک کندینین شهیدلری(شهید بؤیوک آقا نصیری -منیم قارداشیم، شهید قوربان هاشمی

و...) ایچون آغیرلاما مراسیمی قورولدو.بو مراسیم ایمام صادیقین شهاتدی ایله بیر گونه دوشموش ایدی.بو مراسیم ده بوتون کتدی

لر ال اله وئریب هیرو،اردبیل دؤیره کندلر و باشقا یئردن گلن قوناق لارین قاباغین دا دوروب و حورمتیله بو مراسیمی باشا

ویردیلار.کندین اوشاق و جاوانلاری جیبهه پالتاری گئییبن کنده گیرن یئردن "مسجد صاحب الزمان"ین قاباغینا ده ک  سیرا دوروب

قوناق لارا خوش گلدین ائتدیلر.همی ده شهیدلر دن قالان یادگارلار ایله بیر سرگی قورولدو.و بوتون حاضیر اولانلار قوران اوخودوق

دان سونرا شهیدلر اوچون عزادارلیق ائدیلربو مراسیم ده هیرو ایمام جومه سی حاج آقا شجاعی،فرماندار،استاندار،بنیاد

 

شهیدین رئییسی و باشقا مسئول لار حاضیر اولدولار.بوتون کندی خصوص ایله شهیدلر مزارین قمیش و توپراق تلیسی ایله جیبهه

 

 

 شیکلینه چیخاردیب و بوتون کند جیبهه و  شهادت ایی وئریردی.آرتیرمالییام بو مراسیمین چوخ زحمتین ایكی قارداش(رضا و محمد

اسدنژاد)چكمیشدیلر.

اینشاللاه تئزلیکجه بو قورولتایین عکس لرین وئبلاگ دا قویاجاغام.

آمدند و خوردند و بردند و پیریك همچنان در خواب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General


انتقاد نماینده خلخال از بهره برداری بی رویه معادن این شهرستان
  شنبه، 07 دی 1387

 

 

منبع:پایگاه اطلاع رسانی معادن ایران و صنایع وابسته.شنبه 7 دي 1387

 

بفرما این هم شاهد عینی:بب

معرفی علمی معدن روستای پیریك(پروچ)

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General
شناسنامه کانسار:پروچ
مشخصات کانسار
نام کانسار: پروچ نوع کانسار:مصالح ساختمانی
نوع ماده معدنی: [مصالح ساختمانی] نام ماده معدنی: تراورتن
موقعیت جغرافیایی
شهرستان:  استان: اردبیل نام زون اکتشافی: 0
شهر: خلخال بخش: مرکزی دهستان:  فانندبیل غربی
نام راهنمای نقشه 250000/1 مربوطه:بندر انزلی نام راهنمای نقشه 100000/1 مربوطه:
نام راهنمای نقشه 50000/1 مربوطه:  
مختصات به UTM طول  48.366667
عرض  37.6
موقعیت جغرافیایی
طول  0   22   48 
عرض  0   36   37 
راه های دسترسی
راه های اصلی: اردبیل ــ کوثر راه های فرعی: کوثر ــ پروچ
فواصل تا مکانهای مشخص
فاصله کانسار تا مرکز استان به کیلومتر:  فاصله کانسار تا نزدیکترین شهر به کیلومتر: 
فاصله کانسار تا راه آهن به کیلومتر:  فاصله کانسار تا فرودگاه به کیلومتر: 
فاصله کانسار تا نزدیکترین روستا به کیلومتر:  فاصله کانسار تا آبهای آزاد به متر: 
ارتفاع کانسار از آبهای آزاد به متر: 1600 ارتفاع بلندترین نقطه منطقه به متر: 2195
مشخصات عمومی
پاراژنز: آراگونیت
ژنز کانسار: [رسوبی] توضیحات: 
تعداد نمونه های گرفته شده:  پتروگرافی:  مقطع صیقلی:  کانی سنگین: 
فرمول شیمیائی:  Ca CO3 ملاحظات: 
نوع کانه:  کلسیت
آنالیز:  توضیحات آنالیز: 
سنگ میزبان: تراورتن سن سنگ میزبان: کواترنر
عیار کانسار %   توضیحات: 
PPM  
ابعاد ماده معدنی (متر)
طول:  عرض:  ضخامت: 
ذخیره کانسار (هزارتن)
قطعی:  زمین شناسی:  مجموع: 
ممکن:   احتمالی: 
اکتشافات صورت گرفته
نوع عملیات اکتشافی صورت گرفته: 
اکتشافات انجام شده:  توضیحات: 
نوع کانسار:  سایر انواع: 
تونل  تعداد:  گمانه زنی  تعداد: 
عمق به متر:  عمق به متر: 
چاهک  تعداد:  ذکر سایر موارد: 
ترانشه  تعداد: 
توضیحات
موارد مصرف شناخته شده فعلی: سنگ تزئینی و نما
منابع استفاده شده:  تاریخ منابع استفاده شده: 
نام و نام خانوادگی اقدام کننده: امین جعفری زمان تاریخ ثبت: 

منبع:سایت پایگاه ملی داده های علوم زمین کشور

بیزیم كند

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General

این هم یه شعر دیگه تقدیم به پیریکلی های عزیز از طرف پیریکلی:

 

پیریک دئمه بیزیم کند،گؤی اورتاسیندا بیر آی

جننتده ن گؤنده ریبدی،تاریم اونی بیزه پای

قیزیل کیمی توپراقی،منیم باشیمین تاجی

یئر اوزونده تاپیلماز آنا یوردوموزا تای

گؤزل کتدیمدن اوزاق گئچیر هر گونوم مین ایل

دؤزنمه رم اولارسیز تئهراندا تکجه بیر آی

قایتارمازلار هئچ زامان چرچی نی آج تنگه دن

ائوه گلمه سه اونا آپارارلار چؤره ک چای

دیزدن دیر قیشدا قاری یازدا آغاجدا باری

 سئیرک اکللر اولار خئیلک بیچللر هر یای

قوچ اوغلو دان توتوبدور دؤیرن دئشئیکن گؤزون

ایشله دیکجه،بوغدادیر داشیلیر کنده تای تای

بوغدادان قورتارجاغین بزه للر گلین لری

تئهران یئریر پیریگه قوزانیر گویه نای نای

آمما ایللردیر تاپیپ مودئرنیته کندیمی

باسماللیقدا قورولمور داها یاپمادا هالای

قه ییش ویردی،گیزلن ماچ،بیرقوشوم وار،اوینانمیر

کیمسه الین حبه یه ویریب دئمه ییر هارای

آتالار ناغیل دئمیر،تانیمیر هئچ بیر اوشاق

جیرتانی،کلله گؤزی،چوبین آلیب یئرین وای

باجالاردا توستو یوخ،تویلاردا چالمیر آشیق

قوشولوبلار هامیسی تاریخه سانکی سارای

چوخلو دب لر اؤلوبدی،بیر نئچه سی ده چکیر

سون نفسین آغلاییر گئچمیش غمینده های های

دب لر هامیسی اؤلدو تورکلوگوموز اؤلمه سین  

دیله رم کی کندیمیز دیلین ایتیرمه سین دای

قالسین همیشه یاشیل اونون داغی باغلاری    

آشسین جوشسون کندیمین اورتاسیندان آخان چای

پیریکلی هر یئرده سن آنا یوردووا چالیش    

 کندووی سن اونودسون بوتون اؤمرون اولوب زای


بوشئییر 28/1/1388گئجه ساآت12:22ده

 

تئهران بیلیم کندی نین "کوی"اؤیرنجی یاتاغیندا پیریکلی نین دوداغیندان سوزولدی

 

پیریك روستای عاشقان

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General
 
    "پیریک"

پیریکم روستای عاشقان است/ به خلخال اندر آن مانند کان است

  به پیش گنج این کان سیم و زر چیست؟/ که این معدن پر از درمان جان است

  همی نبض وجودم بسته بر آن/ یکی دلبر در آنجایم نشان است

  نیاز روحم است آن قطعه جنت /مرا خون و دم و هم آب و نان است

  خیال شاعران گر غنچه باشد /پیریک باغ خیال شاعران است 

پیریک دارد نشان از باغ جنت/یکی تکه جدا مانده از آن است 

پیریک قلب زمین در اردبیل است /همه دنیا تن و آن هم روان است 

زمین تا آن زمان سبز است و گردان /که قلبش همچنان اینجا تپان است 

همه دنیا یکی تن باشد ای جان /مر این تن را سر آذربایجان است 

و در این سر مثال غنچه خندان /پیریک زیبا و شیرین یک دهان است

 شنو  درد  همه  دنیا  از  آنجا/ "پیریکلی"اش یکی گویا زبان است.

 

 

شعر تقدیمی پیریکلی به دوستداران پیریك

 

پیریك روستایی از جنس پریا

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General
شعر تقدیمی پیریكلی به آن دسته
 
 
 از اهالی روستا و آن خوانندگان
 
عزیز تر از  جانی که جمعی اندیشیدن
 
را بلدند و تنها به منافع خود نمی اندیشند،
 
بلکه به منافع روستا،شهر،استان،کشور،قاره،سیاره،
 
کهکشان و کیهان خود می اندیشند
 
؛اندیشه ی ژرف آنان پرده ی منافع شخصی را پس زده و فراسو را مي بند               

 

 

 "پیریک"

 

روستایی  از  جنس  پریا  / دل  آدماش  مثل  یه  دریا

 

بسته به نبضش زندگی من / می تپه  اونجا  قلب  دنیا

 

اگه عاشقی در پی معشوق؟ / برا  دیدنش  به  پیریک  بیا

 

سر راه اون سنگ می غلتونن / خدایا خودت می دونی کیا

 

یا رب به حقت حافظ اون باش / از چشم بد و از قلب سیا.

برگی جدید از تاریخ:فداییان طرفدار پیشه وری در پیریك

ارسال شده توسط: پيريكلي آرتان  //   General
برای شناخت فداییان پیریک باید چند دقیقه ای مرا تحمل کنید.فقط این را
 
 
بگویم این گروه هیچ ربطی به فداییان اسلام ندارد و بلکه فداییانی هستند که
 
 
در تاریخ از آنها اسم برده نشده.در ایننوشته صفحه ی جدیدی از تاریخ ،هرچند
 
 
کوتاه ولی مهم ،را برای شما عزیزان باز خواهم کرد .با من
 
 
بیاییدزادگاهم،"پیریک"که نام اصلی آن "پری کندی"بوده و در طول زمان این
 
 
گونه تلفظ شده است."پری" که معنایش پیداست  ولی "کند"در ترکی آذری
 
 
به معنای روستا می باشد؛پس پیریک یعنی روستای پری ها.نکته ای که باید
 
 
اضافه کنم این است که بلایی که بر سر اکثر مناطقی که اسم غیر فارسی
 
 
داشتند در زمان رضاشاه با تئوری پردازی ناسیونالیست های افراطی چون
 
 
محمودافشار،محمدعلی فروغی و دیگر باستان گرایان آمد،گریبانگیر زادگاه من
 
 
هم شد؛یعنی نامش را فارسی کردند که شاید به زعم خود ایرانییکسان
 
 
شده و همه فارس بسازند.آنان حتی زبان ترکی آذربایجانی را یک زبان
 
 
تحمیلی می نامیدند که به اجبار سلاطین سلجوقی ترک شده اند.در این باب
 
 
مطالب فراوان است و من یک کتاب به شما عزیزان جان معرفی می کنم:

 

/ترکان و بررسی تاریخ،زبان و هویت آنها در ایران.حسن راشدی.

 

نشر اندیشه ی نو /


ضمناً هر چه کتاب ترکی،از شعر و تاریخ گرفته تا ادبیات داستانی و کتاب

 

کودکان،خواستید از این انتشارات می توانید تهیه کنید.آدرش

 

هم :تهران،میدان انقلاب،کارگرشمالی،پاساژ فیروز،طبقه دو.نمایشگاه کتاب

 

هم نزدیکه،یه سری به این انتشارات و سایر انتشارات ترکی مثل اختر،یاز

 

و...بزنید.


 

بگذریم سخن به درازا کشید.بله اینگونه بود که نام روستای مرا هم مثل

 

خیلی از شهرها و روستاهای ترک و کرد فارسی کردند و نام فارس شده

 

روستای من پروچ شد.زین پس هرجا نام پروچ و پروچی شنیدی بدان هم

 

روستایی(کندداش)من است و این وبلاگ رو بهش معرفی کن اجرت با

 

آقام.خب داشتم می گفتم که این /کند/من در حدود بیست وچهار کیلومتری

 

شهرستان خلخال از استان اردبیل قرار دارد،ما بین شهرستان گیوی و

 

خلخال.این روستا را قبلاً با اصلی ترین محصول آن که به بیشتر روستاها و

 

شهرهای اطراف صادر می شده می شناختند،یعنی پیاز.ولی دیگر

 

سالهاست به علت خشکسالی ها و کم شدن جمعیت روستا دیگر خبری از

 

پیاز نیست.اماامروزه پیریک/پروچ/من با دو معدن سنگ سفیدش که شهرت

 

کشوری دارد وبه بیرون هم صادر می شود ،شناخته می شود.یکی از این

 

معدن ها حدود 30سال است که استخراج می شود،ولی دومی که

 

بانام/سنگ معدن تراورتون پروچ/و با نام تجاری  TLPشناخته می شود،حدود

 

دو سال است که بهره برداری می شود .در کتاب درسی جغرافیای استان

 

اردبیل هم به این سنگ معدن اشاره شده و تصویر آن درج شده است ولی

 

متاْسفانه به اشتباه به نام روستای همسایه،یعنی لمعه دشت ،ثبت شده

 

است.در این سی سال نه تنها هیچ نفعی از این معادن عاید روستا نشده

 

بلکه نام آن را نیز از روستای پروچ دریغ کرده اند؛و این همه گناه کسی نیست

 

جز اهالی روستا و آن عده ی پستی  از اهالی که به دلیل منافع شخصی

 

خود سنگ بر سر راه منافع روستا می غلتانند و هرکس که پیگیر مساله

 

شود را سود جو نامیده و تهمت ها به وی می بندند.قضیه تنها این نیست،چه

 

جفاهایی که این عده بر روستای عزیز من روا نداشتند:سالها پیش قرار بود

 

درمانگاه بزرگی در آنجا احداث شود که به دلیل مخالفت سه نفر در اعطای

 

زمین مساله منتفی شد و در مانگاه به روستای همسایه،لمعه دشت،انتقال

 

یافت ؛یا دکل ماهواره ای و تلفن که سالها پیش قرار بود نسیب  پیریک شود

 

که نگذاشتند آن قوم خائن.خدا رحمت کند رحمان خان را که سگش شرف

 

دارد به این عده،او بود که سومین مدرسه ی شهرستان خلخال را ،بعد از

 

دبستان ناصری و دبیرستان پهلوی(سمیه) ،در روستای پروچ احداث کرد.می

 

گویند قرار بوده مدرسه بر روی قبرستان احداث شود که مردم مخالفت می

 

کردهاند و او برای قانع کردن مردم به عنوان اولین نفر پیش قدم شده وبا

 

کلنگ قبر پدر خود را کنده و هموار می کند که با این عمل او مردم رضالیت به

 

تخریب قبرستان می دهند.رحمان خان با افراد خود در رکاب میرزا کوچک خان

 

جنگلی شهید می شود ؛روحش شاد و نامش قرین رحمت باد.یاد یه شعری

 

از شهریار عزیز تر از جانم ،آن قبله ی اشعارم،افتادم که می گوید :

 

...او بیگ خان یازیقلار نه اینسانیمیشلار    عبث آغلاییردیق او بیگ خان الیندن


 

وئرردیک قدیم دیوانا عرضه، ایندی     کیمه عرضه وئرمک بو دیوان الیندن؟


 

نه طوفانه راست گلمیشیک بیز،مگر نوح    گله قورتارا خلقی طوفان الیندن.


 

بلی تاریم  رحمت ائیله سین او بی خانی بؤیله موسلمان یانیندا.منیم

 

باشیمین تاجی همن شئییرین ایکینجی بیتینده بو موسلمانلاری(؟)بوجور یاد

 

ائدیر:


موسلمانه باخ دین و ایمان قان آغلیر/بو دینسیز ایمانسیز موسلمان الیندن


 

ولی با این اوصاف از این عده که گفتم چشمپوشی کنیم روستای پیریک

 

آدمای گلی داره.امروزه این روستا حدود 80خانوار دارد که به دلیل کوچ به

 

شهرها خصوصاً تهران جمعیت آن تا این حد کاهش یافته است.به جرعت می

 

توانم بگویم الان سه برابر جمعیت آن در تهران ساکن هستند که قسمت

 

اصلی آن در پاسگاه نعمت آباد تهران  و در خیابان ده متری جهادساکن اند که

 

بیش از 60 خانوار می باشند ودر آنجا برای خود هیآت مذهبی با نام /جوانان

 

بنی هاشم/تشکیل داده اند که بر سردرش نوشته شده /خلخالیهای مقیم

 

مرکز/.پیران قوم می گویند که پیریک در طول تاریخ خود از هم پاشیده و دو باره

 

متمرکز شده است،که در یکی از این دفعات که حدود بیست سال پیش اتفاق

 

می افتد به دلیل دعوای دو همسایه(علیزاده و پروچی)که تبدیل به دعوای

 

طایفه ای می شود ؛پروچی ها و اقوامشان مثل امیدی هاکه اکثراً در قسمت

 

بالای(یوخاری تنگه)روستاساکن بودند ،مجبور به ترک  روستا و کوچ به تهران

 

می شوند.الان خانه های آنها تبدیل به خرابه(کالاوا)شده است.ولی چند

 

سال است که کوچ کرده ها به روستا برگشته وسراغ باغ و زمین خود را می

 

گیرند که این باعث ایجاد اختلافات با کسانی شده است که زمین های انها را

 

در تصرف خود دارند.آنان در پیریک اقدام به ساخت خانه های آجری کردند که

 

نمای روستا را تغییر می دهد.و اخیراً طی یک سال گذشته با وامهایی که

 

دولت به روستاییان جهت ساخت خانه داده است نمای روستای زیبای من

 

دارد به کلی تغییر می یابد.باورم نمی شه یعنی مدرنیته داره خاطرات من رو

 

ازم می گیره؟باز یاد شعر شهریار عزیزم افتادم:


 

تمدنون گؤروم گؤزی کور اولسون


آغزینداکی شیرین شربت،شور اولسون


بال دا یئسه،زه هر اولسون،چور اولسون


آغزیمیزین دادین قاپیپ آپاردی


اورکلری چکیب کؤکدن قوپاردی

 

آما نه ائتمه ک؟یعنی چی می شه کرد؟مدرنیزاسیونه دیگه هیچ کاریش هم

 

نمیشه کرد و نباید هم کاریش کرد.ولی درد اینجاست که تحت تاثیر تبلیغات

 

اهالی ما هم مثل سایرین مدرن شدن را مساوی با فارس شدن می پندارند

 

و پشت پا بر تاریخ چند هزار ساله ی خود می زنند.آنهایی که در تهران کار

 

کرده وبه روستا بر می گردند،/یومورتا/ را تخم مرغ و/ سوغان/ را پیاز می

 

خوانند.آنان دیگر میلی به /قاتیق/نشان نمی دهند و خواهان ماست می

 

شوند،بله دیگر /آیران/در دهان آنها مزه نمی کند و دوغ را ترجیح می دهند،با

 

بچه های خود به زبان فارسی سخن می گویند غافل از آنکه چنین کاری

 

هوش کودک را پایین می آورد و روانشناسان گفته اند که کودک باید تا حدود 5

 

یا6سالگی به زبان مادری خود سخن گوید وبهترین سن برای یاد گیری زبان

 

دوم همین سنین است.توضیح اینکه چون تربیت کودک از همان نطفگی ودر

 

شکم مادر شروع می شود و کودک با محیطی که مادردر آن زندگی کرده و با

 

غذاهایی که می خورد و بویژه با زبانی که به ان تکلم می کند انس می

 

گیرد،و اگر بعد از تولد با زبان بیگانه ای با کودک صحبت شود او چون آشنایی

 

قبلی در شکم مادر با آن کلمات نداشته دچار مشکل شده و حتی امکان

 

گرفتگی خفیف زبان در کودک وجود دارد!!

 

بگذریم،داشتم از پیریک برای تو می نوشتم.روستای من پیریک،یا به قول

 

رضاشاه پروچ،شاهد حضور نظامیان روسی در خود بوده است.آنان در کنار

 

روستا و در وزن دره سی یا به قولی دیگر در قوزئی چیمن اتراق می کنند و با

 

اهالی روستا کاری نداشته اند و حتی از  روستا تخم مرغ،روغن،دوغ و سایر

 

مواد غذایی خریداری می کرده اند.پیر زنی که این را تعریف می کرد می

 

گفت :یک پیر مرد از روستایمان که با روسها رفت و آمد زیاد می کرده زبان آنها

 

را یاد گرفته و دیلمانج روسه می شود.او  از زبان شخص دیگری که

 

سالهاست فوت نموده می گوید:/در آن مدت سربازی که جهت خرید به روستا

 

می آمده،روز آخری که قرار بوده روسها حرکت کنند،جهت خرید آمده

 

بود،سینه هایش رابه ما نشان داده وگفت:شما اصلاً تو این مدت نفهمیدید که

 

من یه دختر هستم؟/.بنا به  حرفی که آن سرباز دختر به این ها

 

میزند،سربازان موقع خواب پشت به هم می خوابیده اند وکسی اگر تخطی

 

می کرده روزگارش سیاه بوده ویا حتی کشته می شد.  

           

 بله من این تواریخ را از پیران قوم پرسیده ام،ولی آنان زمان دقیق و

 

علت این رویدادها را نمی دانستند.در دوران دانشگاه که دوباره به مساله

 

علاقه مند شده وتحقیق کردم،فهمیدم همه ی این قضایا در جریان اشغال

 

ایران از طرف روس و انگلیس در شهریور 1320 اتفاق افتاده است.

 

 اتفاق دیگری که در مورد روستای پیریک شنیدنی است،وجود

 

گروه/فداییان/طرفدار روسیه ،یا بهتر بگویم طرفدار سید جعفر پیشه وری در

 

آنجا است.با توجه به گفته ها من فکر می کنم این اتفاق نیز بعد از شهریور

 

1320و به طور دقیق تر در سال 1324 رخ دادهفدر سالی که سید جعفر پیشه

 

وری آذربایجان را نزدیک یا بیش از یک سال به استقلال رساند.این گروه

 

فداییان که تفنگ هایی با آرم روسیه داشتند مقرری هم دریافت می کرده

 

اند،هر صبح برنامه ی صبحگاهی داشته اند وسرود آذربایجان را سرمی داده

 

اند.سرکرده ی آنها دایی فردی به نام عمران بوده است.پدر بزرگ من یعنی

 

صفت الله نصیری پروچ هم عضو ان بوده.آنان به روستاهای طرفدار شاه یورش

 

برده و زمین ها و اموال خان واشرافهای آنها را غارت می کرده اند.تااینکه طبق

 

عادت تاریخ ورق برگشته و با شکست ملیون آذربایجان توسط احمد قوام و

 

خروج نیروهای روسی از آذربایجان  پشت طرفداران شاه بر زین مشود و زین

 

بر پشت فداییان روستای پروچ.این بار آنان به همراه نیروهای احمدقوام وارد

 

روستای ما شده ودر میدان روستا چوبه ی دار به پا می کنند،فداییان از 

 

جمله پدر بزرگ من متواری می شوند؛ظاهراً نظامیان شاه موفق نمی شوند

 

در روستای ما کسی را،بجز یک نفر به نام بولود،اعدام کنند پس دست درازی

 

به زنان فرزندان فداییان می کنند.به خانه ی پدر بزرگ من وارد می شوند

 

جهت بردن مادر بزرگ من ، می گویند او حدود سه روز در تنور قایم شده بوده

 

ولی روزی که می خواهند ببرندش،او که زیبا بوده خاکستر تنور را با آب بینی

 

خود مخلوط کرده و بر صورت می مالد؛حال فرمانده با دیدن او به هم خورده وبا

 

لگدی بر کمر مادر بزرگمکوفته و می گوید این است زن فدایی مرده شورش را

 

ببرند.این قضیه و وساطت یکی از هم روستایی ها که در ارتش شاه سرباز

 

بوده باعث می شود مادر بزرگم جان سالم به در ببرد.آن سرباز که پاشا

 

یوسفی بوده وچند سالی است فوت کرده ،مادر بزرگم را به فرمانده خواهر

 

خود معرفی کرده بود.از آن روز به بعد مادر بزرگم اورا برادر و اونیز مادر بزرگم را

 

خواهر خطاب می کرده.یادم می آید در دورانی که مریض بود پدر و مادرم مرتب

 

به او سر می زدند ومن نیز یک بار با آنها رفتم.این ماجرا را آن موقع از زبان خود

 

پاشا یوسفی شنیدم.روحش شاد.

 

بله این تاریخ پیریک بود و بسیاری ماجراها که من نشنیده ام.